اگه از عشق می شه قصه نوشت ، می شه از عشق تو گفت !
به خاطره ات می اندیشم ، به خاطره آمدنت ، آمدن در قلب غمگینم ! قلبی بی تاب بودنت ! بی تاب دیدنت ، بوییدنت ، خندیدنت ! بی تاب نگاه معصومت ! آن نگاه پر غرورت !
گریستم و دعا خواندم تا خواب دیدم ! خواب دیدم تو آمده ای و در قلبم چنگ انداخته ای ! هراسان بیدار شدم و اطراف را نگریستم اما خبری نبود ! همه جا ساکت بود و من.....تنها بودم ! خیالم را آهسته لمس کردم و قطره اشکی بر قلبم چکید ! سرد و یخ زده !
گلهایی که برایت خریدم همگی خشک شده بودند ، هر پنج تا ! و من هنوز در انتظار تو بودم ، در انتظار لمس تن گرم و نازک تو !
هر ماه برای دیدنت دنیا را آب و جارو می کردم و به هر کس که از خیالم می گذشت چای تعارف می کردم تا شاید یکی شان تو باشی و در قلبم لانه کنی !
عصر جمعه است و من در فکر خاطره آمدنت و تو مشغول بازی با پاکت نامه ای سفید ! شاید پاکت نامه ای از آسمان ! پاکتی از سوی مهربان خدای آفریدگار ! نا مه ای سر بسته ! نامه ای به من ، که تو آمده ای و اکنون در قلبم زندگی می کنی ، در آغوشم می خوابی و بر چهره ام لبخند می زنی و هر روز دنیا برایت آب و جارو می شود و تو از دستان پر عشق من شیر می نوشی و بر چشمانم خیره می شوی و به من می گویی : آمده ام به خواست او ، تا در کنارت بمانم ، در کنار تو و پدرم ، تا عاشقم باشید و من نیز ! آمده ام تا در قلب شما حاکم باشم و شما بعد از خدا نگاهبانان من باشید .
و من به تو می خندم ، می بوسمت ، می بویمت و چشمانم را می بندم و تو را می فشارم در گرمای تنم تا ابدیت !
(تقدیم به فرشته کوچک خدای مهربان کارن عزیزم . نوشته شده توسط مامانی در جمعه شب ،۶ دی ،۱۳۸۷، ساعت ۲۳)
در این ماه کارن تقریبا به نشستن و چهار دست و پا راه رفتن مسلط شده ![]()
خدای مهربان ! ای که هیچ وقت تنهایمان نگذاشته ! دل همگی ما را شاد و عاشق نگاه دار ( آمین )



















