سلام به همگی ! نماز و روزه هاتون قبول حق ! این مدت سرما خوردگی شدیدی گرفته بودم ! نمی دونم از کی و از کجا چون که من بیشتر خونه هستم ! به هر حال این باعث شد تا بابایی و کارن هم کمی سرما بخورند! اما حالا هممون به لطف خدا خوبیم
از این آقا کارن بگم براتون که کلی ما را سر کار می گذارد ! روزی صد بار از اپن آشپزخانه بالا می رود و کار ما شده پایین آوردن و کار اون شده بالا رفتن
هر وقت هم که از دستش کفری می شم با یک لبخند آنچنان آدم را داز گوش می کند که نگو ! خلاصه بلایی است برای خودش ! بابایی می گه به خودش رفته ! و خودش هم همینطور بلا و ناقلا بوده ! ( البته مثل حالا)
و منم که مظلوم
گیر این دو تا ناقلا افتادم ! خدا این کوچولو ها رو حفظ کنه که با همه شیطون بلاییشون یک لحظه دوریشونو نمی تونیم تحمل کنیم . یک توپ هم دارد که وقتی پرتش می کنی چراغش روشن می شود و یک بار که شب بود در اتاقش را بستم تا در تاریکی نورش را بهتر ببیند و چون خوشش آمد حالا دیگه ما را ول نمی کند حتی روز ها که هوا روشن است در اتاقش را می بندد به خیال اینکه تاریک می شود و می گوید توپ را پرت کن ! ( قربون اون فکر کوچولوت ) ![]()
چند روز پیش افطاری مهمان داشتیم و یکی از مهمانها مشغول خوردن پنیر بود که یکهو کارن گفت : پنی پنی !
تا به حال این کلمه را نگفته بود و برای ما خیلی جالب بود . کارن هر وقت که دوست داشته باشد حرف می زند نمی دانم این خوبه یا نه ! بیشتر خواسته هایش را با ایماء و اشاره می گوید البته خیلی از کلمات را بلد است اما در استفاده کردن کمی تنبل است ! به نظرتان چطور به حرف زدن عادتش بدم ؟
باهاش خیلی حرف می زنم و برایش زیاد شعر می خوانم
دایی امیر حسین قبولیت در دانشگاه مبارک باشه و امیدوارم همیشه موفق باشی ![]()
امروز تولد دایی علی (۲۱) و فردا تولد زن دایی سمیرا است(۲۲) تولدشون مبارک .![]()














