تولد عشق کارن عزیزم
ثبت لحظه های نازنینم که خدای مهربون نگهدارش باشد
سلام اومدم چند تا عکس از گل پسر بذارمو برم در حال بازی بود و من آرام رفتم تا دوربین را بیاورم و یواشکی ازش عکس بگیرم که موضوع لو رفت و زود بلند شد ! حالا که بزرگ تر شده اصلا نمی ذاره درست و حسابی ازش عکس بگیریم ! تازه در حال نارنگی خوردن هم هست کلی ازش خواهش کردم بشینه ولی ایشون ترجیح دادند اینطوری عکس بگیرند ! اینم آقا کارن آماده خواب که باز صورتش را پوشانده !!! این بار دیگه شکارش کردم کارن هر وقت که خدایی نکرده زمین می خوره یا به جایی می خوره و دردش می آد فقط دوست داره بره تو بغل بابایی ! خیلی جالبه ! البته فکر کنم پدر چون مظهر قدرت برای بچه است اینطور دوست داره ، امروز سرش خورد به میز و بابایی هم خونه نبود بدو بدو با گریه دوید طرف در آپارتمان و بابایی را صدا می کرد و به دنپایی هاش که جلوی در بود نگاه می کرد خیلی دلم برای دل کوچولوش سوخت و سریع شماره موبایل بابایی را گرفتم تا صداشو بشنود و تا صدایش را شنید بغض کرد و گوله گوله اشگ می ریخت قربون دل کوچیکت برم مامانی سلام سلام چند روز دیگه عمه زهره برای همیشه به تهران اسباب کشی می کنند و ما خیلی خوشحالیم چون به ما نزدیک تر می شه آخه هم کارن عمه زهره را و هم عمه جون کارن را و هم ما ایشون رو ( خلاصه همه همدیگه رو روز جمعه هم مامان و بابام به امید خدا رفتند سوریه که جاشون هیچ وقت خالی نباشه .امیدوارم به سلامتی برگردند !
سلام راستي اون شب خانم برادر عزيز برام آش آورد و گفت چون فكر كردم با بچه سختته بياي بهت نگفتم !!! البته به قول راضيه جان مي گذارم به حساب بچگي !!! اما به نظرم انسانها با كمي تفكر مي تونند رفتاري داشته باشند كه كسي را آزرده نكنند ! و خواهر شوهر و زن داداش بودن نبايد باعث فراموش كردن روابط اجتماعي و انساني بشود !
اين دو روز گذشته هم سرمون با اسباب كشي گرم بود و به سلامتي زهره جان اسباب هاشو آورد اما چند هفته اي وقت مي خواد تا همه چيز شكل منظم به خودش بگيره . سلام امروز صبح بابايي مهربون كارن براي كاري دو روزه رفت مسافرت بعد از تولد كارن هيچ زماني از هم دور نبوديم راستش رو بخوايد همين حالا دلمون براش تنگ شده ! قبل از سفر هي حول و ولا داشتيم كه نكنه هواپيما تپلف باشه و با هزار نذر و نياز از اينترنت سرچ كرديم و فهميديم كه ايرباس است و يه كم خيالمون راحت شد و توكل به خدا كرديم ! اي روزگار ! با اين هواپيماهاي نا مطمئن آدم خوب مي ترسه ! اميدوارم همه مسافرها سفر خوشي داشته باشند ( انشاالله) آقا كارن ناز ما هم كم كم داره در حرف زدن راه مي افته و تازه كلمه من (بن)را ياد گرفته و هر وقت مي گم آقا پسر مامان كيه ؟ مي گه بن چند روز پيش هم ديدم از فكس يه صداهايي مي آد مثل صداي بچه ! با تعجب چك كردم ديدم سيم تلفنش كشيده است پس از كجا صدا مي آد ؟ و بعد فهميدم زده روي دكمه ركورد و صداي خودش را ضبط كرده ! خلاصه ما با اين آقا كارن داستانها داريم ! آخر هفته هم مامان و بابام مي روند سفر سوريه اميدوارم بهشون خوش بگذره و خوب زيارت كنند و به سلامتي بر گردند . سلام به همگی و با تاخیر عیدتون مبارک این روزهای بارانی که کاملا صدای قدمهای پاییز به گوش می رسد آدم را هوایی می کند ! من عاشق این فصلم البته گاهی هم از بوی برگ های زرد باران خورده دلم می گیرد اما عاشق همین دلگیریهایش هم هستم پاییز فصل عشق و شعر است گامهایم را بر روی زردی برگهایت نمی گذارم بلکه آنها را در آغوش می گیرم و می بویم که تو فصل عشقی ای پاییز هفته پیش برای هوا خوری رفتیم ییلاق مامان جونی . در طول تابستان خیلی کم تونستیم به اونجا بریم به خاطر کار و مشغله و هفته پیش که رفتیم هوا کاملا بارنی و سرد شده بود اما خوب بود بوی باران آدم را سر حال می آورد و کارن هم دوست داشت در باغ باران خورده و پر از گل بدو و بازی کند و دنبال اردک ها و گربه ها کند ! خلاصه دو روزی آنجا بودیم و منم بعضی از اقوام را دیدم . اینم عکس های آقا کارن در آنجا : چند روز پیش هم برای اولین بار آقا کارن را بردیم پیتزا فروشی البته نه اینکه کارن پیتزا بخوره ها نه ! فقط ایشون نگاه کنند و مامانی و بابایی بخورن
کارن در حال کشف و شهود در رستوران ! دو هفته پیش هم پسر خاله من صاحب یه پسر ناز شده که اسمشو هیراد گذاشته بهش تبریک می گم و امیدوارم این نی نی ناز به لطف خدای مهربان و حمایت او و در سایه پر مهر مادر و پدر به خوبی بزرگ شود و آینده ای زیبا در انتظارش باشد .آمین سلام سلام صد تا سلام ! ببخشید که دیر شد ! امیدوارم که شاد و تندرست باشید . از هفته پیش براتون بگم که مهمون داشتین هدیه جان و هژیر عزیز( بچه های عمه کارن) به همراه پدرشون جمعه مهمون ما بودند و کلی خوش گذشت، شب هم همگی رفتیم پارک آب و آتش که خیلی شلوغ بود ،هیچ وقت پارکی به این شلوغی ندیده بودم ! اون قسمتی که بچه ها آب بازی می کردند که نگو ! ولی کلی به بچه ها حسودیم شد که راحت و بی خیال و با سرو صدا آب بازی می کردند ! کارن هم خیلی دوست داشت بازی کنه اما لباس اضافه براش نبرده بودم ! از کارهای این وروجک براتون بگم که حالا کاملا به بالا رفتن از مبل مسلط شده و برای خودش می ره اون بالا و تلویزون تماشا می کنه و کنترل رو هم دستش می گیره تا در صورت تمایل کانال را عوض کند ! البته گاهی کارهای خطرناک هم می کنه ! مثلا از اون بالا می خواد بپره پائین که منو خیلی می ترسونه ! دیروز هم وقت چکاپ ماهیانه کارن بود و بردیمش دکتر ، برای اولین بار آنقدر گریه و دادو بیداد کرد که نگو با نگرانی به دکتر فرسار که اونقدر مهربونه نگاه می کرد و اصلا دوست نداشت دکتر بهش دست بزنه! خوب اینم از نشانه های بزرگ شدنه دیگه برای خودش شخصیت پیدا کرده ( قربونش برم ) کارن در حال تماشای کارتون یه اتفاق ناراحت کننده هم دیروز پیش آمد ! دایی محمد ( همون که قبلا عکسش را با کارن تو وبلاگ گذاشتم ) سر کارش افتاد و پایش شکست و دیروز عملش کردند و ما خیلی نگرانش هستیم امیدوارم زوده زود سلامتیش را بدست آورد ( آمین) کارن در ییلاق کارن و مادر جون ( مامان خودم)البته این عکس مربوط به سفر مشهد است . ادامه داستان بستنی ها ! این رئیس کوچولو که اینجا خدمت شماست اسمش چیه ؟ آقا کارنه ! خیلی بلا و ناقلاست من و بابایی تصمیم گرفتین بستی بخوریم وقتی هم خواستم بستنی را ازش بگیرم اینطوری شد !
مراحل خواب آقا کارن
این عکس مربوط به دو ماهگی کارن است به یاد اونوقتا ! به نظرم خیلی قیافه اش عوض شده.
راستی این کتابی است در مورد تغذیه سال دوم مطالب خوب و مفیدی دارد .
روز ۶ مرداد هم تولد دایی امیر حسین است . دایی جون تولدت مبارک HAPPY BIRTH DAY TO AMIR HOSEIN
همچنین روز ۷ مرداد سالگرد ازدواج من و بابایی است سلام به همگی دوستان خوب ! این چند روز مهمان داشیم خواهر شوهرم زهره جان چند روزی پیش ما بودند و از سفر کربلا دو دست لباس قشنگ هم برای کارن آوردند که دستشون درد نکنه دیروز بابایی برای آقا کارن یک سه چرخه خرید و کلی کارن رو خوشحال کرد! خیلی ذوق زده شده بود و با اجزای اون بازی می کرد تا شناسایی اش کند البته هنوز نمی تواند رکاب بزند اما دوست دارد رویش بنشیند و ما راهش ببریم . فکر کنم کارن دوباره دارد دندان در می آورد چون دائم دستش در دهانش است و کمی بد اخلاق هم شده خدا می داند این دندون های مرواریدی کی همشون در می آیند ! تازه عادت جدیدی هم این آقا پسر ما پیدا کرده و اون پنهان کردن اشیا در زیر مبل است همین چند روز پیش کلی اسباب بازی و چیزهای گم شده دیگر را در زیر مبل پیدا کردم که خوب در آوردنشون هم سخته چونارتفاع پایه اون کمه و تقریبا چسبیده به زمین ! کارن تقریبا هر روز نقاشی می کنه و به این کار علاقه مند شده ، هر وقت می گم کارن نقاشی می دود تا وسایلش را بیاورد . خودم هم به دلیل رشته تحصیلیم می تونم در این زمینه کمکش کنم . البته یکسالی هم در مقطع دبستان با بچه ها نقاشی کار کردم . این روزها سعی می کنم تقریبا هر روز کارن را به پارک ببرم تا با بچه ها و محیط اجتماعی بیشتر آشنا بشه البته کارن زیاد به بچه های هم سن خودش توجه نمی کنه و نمی دونم چرا دوست داره با پسرهای بزرگ فوتبال بازی کنه ! چند بار هم که بچه های هم سنش با ذوق به طرفش آمدند خودش را کنار کشیده و رغبتی نشان نداده ! دیروز هاله جان زنگ زد و گفت تهران است و برای روز سه شنبه قرار وبلاگی دارند خیلی دوست دارم بروم اما مکان اون در خیابان ولیعصر تقریبا نزدیک صدا و سیما است یعنی منطقه طنش و جنجال ! شاید به نظر بیاد من ترسو هستم اما نه ، بلکه به خاطر کارن محتاط هستم و شاید نتوانم بروم با اینکه خیلی دوست دارم هاله جون و اون گل پسر نازش رو ببینم !
سلام به همگی راستی من نتوانستم به قرار وبلاگی روز سه شنبه بروم اما هاله جان دوباره زحمت کشید و تماس گرفت و برای چهارشنبه در محل بازی بچه ها در بوستان قرار گذاشت و ما سعادت دیدن هاله جون و آقا ارشیا که البته همش در حال بازی بود رو پیدا کردیم همینطور بی بی ستاره عزیز که مدتی بود نتونسته بودم برم و بهش سری بزنم . کارن زیاد سر حال نبود هم خوابش می آمد و هم به خاطر دندانش کمی بی حوصله بود و دو بار هم با بچه های دیگر تصادف کرد و زد زیر گریه اما خوش گذشت و خوب بود . کارن هم خوبه و کلی ماشاالله شیطون تر شده از تخت خواب بالا می ره و خیلی کارهای خطرناک می کنه ! این عشقش به تلفن و کامپیوتر دیگه ما را کلافه کرده حتی نمی گذارد ما با تلفن صحبت کنیم ! خیلی سعی کردم عکس بگذارم اما سرعت اینترنت خیلی پایین آمده و با مشگل روبروست ! اما در اسرع وقت چند تا عکس خوب می گذارم . این شبها که راس ساعت 10 مردم الله اکبر می گویند کارن هم با شنیدن صدای آنها شروع می کنه به آآآ کردن ! خوش به حال این بچه ها که از دنیای بیخود ما آدم بزرگها دورند و همه چیز براشون شاد و زیباست ! یار دبستانی من ، با من و همراه منی چوب الف بر سر ما ،بغض من و آه منی ! حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه ترکه بی داد و ستم مونده هنوز رو تن ما من آدم سیاسی نیستم اما این روزها ایران شدیدا سیاسی و امنیتی شده و نگران کننده ! جنگ قدرتها شروع شده و آنهایی که تا دیروز در کنار هم بودند به جان هم افتاده اند و مردم که بازیچه ای بیش نیستند !!! ایرانم دوستت دارم و اینک می بینم خاری در پایت است بس آزار دهنده ! هر کاری که دوست دارند می کنند و تو باید ساکت باشی . و این انتخابات که بهتر است هیچ درباره اش نگویم که چون روز مشخص است !!!!!! مثلا یکشنبه روز مادر بود ! روز مادر چه مفهومی دارد ! در حالی که این مادر هیچ حرمتی ندارد ! یکشنبه شب ( روز مادر ) وقتی از خانه مامانم برمی گشتیم شاهد صحنه هایی بودیم که باورتان نمی شود ! در میدان مقابل منزلمان عده ای گوشه ای ایستاده و الله اکبر می گفتند خیلی شلوغ بود . ما وارد پارکینگ شدیم و ماشین را پارک کردیم و رفتیم از بالای ساختمان وضعیت را ببینیم که نزدیک به ۳۰ یا ۴۰ موتور سوار با باتوم به مردم و شعار دهندگان حمله ور شدند ! وضعیت بدی بود و همچنان مردم الله اکبر می گفتند . عده ای هم سر پشت بام بودند و از آنجا شعار میدادند. این موتور سوارها هم تا توانستند مردم را با باتوم زدند و ماشینها را متوقف کردند ! ّهمه می دویدند و گاهی سنگ می انداختند مثل انتفاظه شده بود ! کارن خواب بود نازنینم از وحشت بیدار شد و شروع به گریه کرد و همینطور می لرزید !!! خیلی دلم برایش سوخت عزیزم ! خلاصه ما آمدیم داخل و بعد متوجه شدیم تمام شیشه های در ورودی ساختمان راشکستند و وارد آپارتمان شدند و به سرایدار گفتند کی از پشت بام سنگ می اندازد و بد بخت سرایدار هم که بی خبر بود آنها را برد پشت بام . ما هم از ترس این وضعیت جرات نکردیم بیاییم بیرون آنها کلی دادو بیداد کردند و هنگام رفتن در راهروهای آپارتمان گاز اشک آور زدند تا کسی بیرون نیاید ! ( هیچ وقت باورم نمی شد تا نمی دیدم ) در ساختمان مسکونی گاز اشک آور زدند !!! هیچ شیشه ای در طبقه اول ما نگذاشتند . ریموت در پارکینگ را زدند و خرد کردند و آیفون تصویریمون را شکستند ! نزدیک به یک میلیون خسارت ! شب ترسناکی بود فقط خدا می داند . روی پشت بام که بودیم چند تا عکس هم گرفتیم اما تینی پیک فیلتر شده و نمی شه بذارم !!! این هم از روز مادر ! خدایا مفهوم این رفتارها چیست ! من یک شهروند ساده هستم و هیچ اخلالی هم نکردم اما باید با وحشت فرزند یکساله ام را بغل کنم و با ترس بخوابم !!! امروز هم به ۱۱۰ زنگ زدیم و آمدن این وضعیت ساختمان را دیدند و گفتند به خدا ما هیچ کاری نمی توانیم بکنیم این افراد زیر نظر ما نیستند و هیچ معلوم نیست از کجا فرمان می گیرند !!! نمی خواهم اسم ب س ی ج را بیاورم اما همان ها بودند با کلی ریش و جلیقه جنگی و باتوم ! خدایا امید ما فقط تویی ما بازیچه دست قدرتها شدیم !!! خیلی متاثر و ناراحتم خیلی !!! قابل وصف نیست !!! ادب مرد به ز دولت اوست این روزها ایران عزیزمان شاهد روزهایی پر تب و تابی است ! البته هیچ انتخاباتی این چنین پر طنش نبود ! و فقط خدا می داند چه چیز برای این ملت بهترین است ! چه چیز ما را از سختیها و نامرادیها نجات می دهد فقط خداوند می داند! البته ما انسانها هم با عقل جزئی نگرمان تصمیماتی می گیریم و امیدواریم بهترین باشد ! ( انشاالله) امیدوارم تصمیمات ما برای این کوچولوهای نازمون آینده ای بهتر بسازد ! در تهران که همه جا پر شده از موج سبز ! البته طرف مقابل هم هوادارانی دارد اما بیشتر اطرافیان من و دوستان و آشنایانم همراه موج سبز شده اند و امیدوارند تا کشور عزیزمان از این همه دروغ و ریا و انکار و حماقت نجات پیدا کند ( انشاالله ) همه با هم در ۲۲ خرداد ! قصد نداشتم در مورد انتخابات چیزی بنویسم اما خواستم در خاطره تاریخی کارن عزیزم بماند و امیدوارم آینده ای بهتر و زیبا تر و شادتر و موفق تر در انتظار این فرزندان ایران عزیز باشد .
به جاي آنكه انگشت اشاره ام را به سمت او بگيرم، در كنارش انگشت هايم را در رنگ فرو مي بردم، و نقاشي مي كردم، اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم، به جاي غلط گيري به فكر ايجاد ارتباط بيشتر مي بودم، بيشتر از آنكه به ساعتم نگاه كنم به او نگاه مي كردم، سعي مي كردم درباره اش كمتر بدانم ، اما بيشتر به او توجه كنم. به جاي اصول راه رفتن ، اصول پرواز كردن و دويدن را با او تمرين مي كردم. از جدي بازي كردن دست بر مي داشتم، و بازي را جدي مي گرفتم. در مزارع بيشتري مي دويدم، و به ستارگان بيشتري خيره مي شدم. بيشتر در آغوشش مي گرفتم، و كمتر او را به زور مي كشيدم. كمتر سخت مي گرفتم، و بيشتر تاييدش مي كردم. اول احترام به خود را در او مي ساختم، و بعد خانه و كاشانه اش را، و بيشتر از آنچه كه عشق به قدرت را يادش بدهم، قدرت عشق ورزيدن را يادش مي دادم. دایان لومان - ترجمه : پروین قایمی بعد از مدتها دوری از این فضای مجازی که دلبسته اون شده بودیم بالاخره کامپیوتر جدید یاری کرد تا بیاییم و با دوستامون دوباره ارتباط داشته باشیم ! به قول معروف از دل برود هر آنکه از وبلاگ برفت ! ما هم بر گشتیم تا از دلهای مهربونتون نریم ! از کارن بگم که خیلی ماشاالله شیطون و بلا شده و شیطنت را به همراه شیرین کاریهاش تحویل ما می ده ! چند روز پیش هم زدند و تلفن ما را خراب کردند و بابایی مجبور شد یکی دیگه بخرد ! توی این پست فقط می خواهم عکس بگذارم تا جبران گذشته را بکنم و دلم خنک شود ! کارن عاشق به هم ریختن جانماز من است ! این عکس ها مربوط به سفر مشهداند. آقا کارن فوتبالیست می شود ! کارن به شیوه تگزاس ! آقا کارن از حمام آمده اند . کارن در راه دزفول - عید ۱۳۸۸ کارن در فکر ! و به آینده ای زیبا و پر از عشق می نگرد ( کاملا فلسفی ) سلام ! خیلی وقته که یک دل سیر نتونستم بنویسم و کلی خبر که مربوط به کارن می شه از قلم افتاده ! اما الان که فرصت و امکانش پیش آمد می نویسم : اول از همه باید از عشق و علاقه عجیب و غریب کارن نسبت به دیگر این که هفته پیش هم پدر بزرگ و دایی جون آقا کارن از زیارت کربلا آمدند و کارن زمانی که دایی جونش را دید به مدت ۱۰ دقیقه فقط سرش را گذاشته بود روی شانه اش و اصلا دوست نداشت او را رها کند ! روز دوشنبه هم رفتیم درمانگاه شیبانی واکسن راستی کارن عزیزم کم کم داره سعی می کنه کلمه مامان و بابا را ادا کند البته به جای گفتن کل کلمه فقط می تواند بگوید م م م م و با ب با ب و یه چنین چیزهایی . راستی اگر خدا بخواهد ۱۸ این ماه به زیارت امام رضا می رویم یعنی نذر من و مامانم برای تولد کارن بود که حالا باید ادا بشه . سلام به همگی دوستان خوبم و سال نو را با تاخیر تبریک می گویم . راستش کامپیوترمون دچار مشکل شده بود و این مدت نتونستم بیام و برای آقا کارن پست جدیدی بذارم البته حالا هم در گذاشتن عکس مشکل دارم اما به زودی همه عکس هاشو به همراه عکسهای تولد یکسالگیش براتون می گذارم آخه 29 فروردین تولد عزیر مامان و باباس !!! بگذریم !!! امیدوارم سال جدید را با شادی و امید و عشق آغاز کرده باشید . عید بدی نبود هر چند که بسیار هوا سرد بود ! ما چند روزی رفتیم دزفول ، آقا کارن هم در کنار عمه ها و بچه هاشون کلی بازی و شیطونی کرد و البته کلی هم عیدی گرفت ! البته حسادت احمد رضا به کارن هم دردسر های مخصوص به خودش را داشت و گاهی هم باعث دلخوری بزرگتر ها می شد !!! این روزها هم داریم برای رسیدن تولد یکسالگی کارن لحظه شماری می کنیم ، خدایا داره یکسال می شه واقعا باورم نمیشه ! ممنون خدا جون از این هدیه نازنین ! همیشه سلامتش دار ! کارن و احمد رضا (دزفول ) دو رقیب یکدیگر در کنار هم در کنار رود دز سلام ! دیشب داشتم به کارن که در حال بازی بود نگاه می کردم و به تلاشش برای برداشتن سیم شارژر موبایلم که برایش جذاب است فکر می کردم و در دلم می گفتم این کوچولوها که امپراطور قلبها هستند چقدر پاک و معصومند و مثل فرشته ها هستند ، از هیچ چیزی که درش بدی باشد خبر ندارند و برای خودشان به کشف دنیاهای ناشناخته خود می پردازند ! دوست دارم من هم به همین پاکی و زلالی باشم ! راستی ممنون از همه که به ما برای سالگرد آشنایی مون تبریک گفتند یکی از دوستانم که داره به سلامتی نی نی دار می شه ازم چند تا اسم پسر خواسته اگه چیزی به نظرتون رسید ممنون می شم بهم بگین . چند روزی است که دارم یک کتاب جالب می خوانم به اسم ( کافه پیانو ) برایم خیلی جالب است و به نظرم به یک بار خواندنش می ارزد اگه دستتون رسید حتما بخونیدش . راستی برای خانه تکانی عید چه کار کردید ؟ من که خیلی ناراحت این موضوع هستم آخه با یک بچه کوچیک ! تازه کارگر سالهای پیشمان هم نمی تواند بیاید ! واقعا کار سختیه ! کاش چشمانت را می بستی و همه کارها خود به خود انجام می شد ! یا مثل تو کارتونها یک چوب جادویی داشتی ! جواب آزمایشات کارن را هم گرفتیم به نظر خوب است خدا را شکر اما هنوز پیش دکتر نبردیم چون آقا دکتر کارن به دلیل کمد درد یک هفته نیست و فعلا منتظریم . این هم آقا کارن در حال ارتکاب جرم و دست زدن به وسایل بابایی ! اینجا هم از حمام به در آمده اند و رفتند زیر میر که نمی دونم چه کار کنند ! سلام به همگی ! البته باید دوباره ذکر کنم که به فکر همه دوستام هستم اما به دلیل سرعت پایین اینترنت که البته در ایران کاملا منطقی است و هدفمند !!! نمی توانم برای دوستانم حتی کامنت بگذارم مثلا برای بهاره مامان امیر کینگ عزیز بیش از ۱۰ بار کامنت گذاشتم اما هر بار با اشکال روبرو شد و نشد !!! خلاصه این هم از وضعیت اینترنت در کشور ماست دیگر !!! از همین جا به مامان دانیال و مامان هاله جون و روشنک عزیزم و همه دوستان خوب دیگه سلام می گم و بدونید خیلی دوست دارم براتون کامنت بگذارم البته همیشه وبلاگهاتون را می بینم اما خیلی وقتها موفق به کامنت گذاشتن نمی شوم .
کارن هم داره چهار تا دندان را با هم در می آورد و کلی بچم لاغر شده و همچنین نازک نارنجی
این چند روز هم مهمان داشتیم و هم مهمان بودیم . عمه ناهید با احمد رضای شیطون بلا و شوهرش آمدند پیش ما و روز پنج شنبه هم شام خونه مامان لیلا مادر بزرگ خودم بودیم . کارن هم از همه غریبگی می کرد و کلا زیاد سر حال نبود . عزیزم کلی نازگل گیلاس شده
امروز هم سالگرد آشنایی من و بابایی است این عکس هم به یاد کوچولویی آقا کارن . وقتی کارن ۳ ماهه بود سلام به همه ! چشمتون روز بد نبینه دیروز هم برای چک ماهیانه رفتیم پیش دکتر فرسار . البته ۱۵ روز پیش هم رفته بودیم اما از ۱۵ روز پیش هیچ وزنش اضافه نشده و من خیلی ناراحتش شدم ، البته شاید به دلیل دندان در آوردن یا حتی رفتن به مسافرت باشد و یک کمی هم سرما خورده !به هر حال دکتر گفت یک سری آزمایش کامل خون و ادرار بده برای اطمینان . ما هم همان روز بعد از دکتر رفتیم آزمایشگاه تا ازش خون بگیرند، نمی دونید چه لحظات بدی بود ! آن دکتر ابله آزمایشگاه هم رگ کوچولوشو پیدا نکرده بود و کلی نازنینم را اذیت کرد و بابایی هم با اون آقای بی احساس و ابله دعوا کرد و از آنجا آمدیم بیرون و رفتیم پیش دکتر فرسار و موضوع را گفتیم و او گفت برویم کودکان مفید ازش آزمایش بگیریم ! آقا کارن در حال لاک پشت سواری ! سلام به همه ! مخصوصا دوستان خوب مسیحی و سال نوشون مبارک Happy new year-2009 ......................................................... ماه محرم هم رسید ، من چند سالی است در روز عاشورا نذری آش دارم امیدوارم خدا قبول کند . ........................................................... چند تا عکس جدید هم از کارن گرفتم : البته هنوز محرم نبود که آقا کارن قرمز پوشیده بود اگه شما بودید با این وروجک که نارنگی را له کرده و تمام لباسش را نارنجی کرده و اینطور حق به جانب نگاه می کند چه می کردید !!! اینجا هم که نشون می ده کارن فقط یه کم بزرگتر از آقا خرسه است سلام به همگی نی نی های خوب ایران زمین و مامان و باباهای مهربون گفته بودم دارم برای کارن شالگردن می بافم ، بالاخره دو روز پیش تمام شد ، یک کلاه هم قبلا براش خریده بودم که شالگردن را همرنگ آن بافتم تا با هم ست بشوند : راستی این کفش را هم چند روز پیش ها بابایی برای کارن خرید ، بابایی ممنون دوم دی هم برای چک ماهیانه رفتیم دکتر و بعد از قد و وزن دکتر گفت که قد و دور سر کارن رشد خوبی داشته اما وزنش باید بیشتر شود است و باید وعده های غذاییش را بیشتر کنم این کارن ما هم که شیطونی می کنه و گاهی غذا نمی خوره ولی باید به هر طرفندی است بهش بدم ! عجب هوایی شده ! زمستان هم داره کم کم خودنمایی می کنه ! من عاشق برف هستم و واقعا از
اینکه ساعتها بنشینم و بارش برف را نگاه کنم خسته نمی شوم . خداوندا به
خاطر این همه نعمت ولطف تو را سپاس دلم می خواهد برای همه دوستام
خیلی زود کامنت بگذارم و از حالشون خبر دار شم اما واقعا این اینترنت ما خیلی کم
سرعت شده ! اعصاب آدم را خرد می کند ! برای همین واقعا ببخشید که دیر جواب می دم یا
شاید گاهی اصلا نمی شه جواب بدم ! همین که می آیم اینجا چهار تا خط می نویسم
باید خدا را شکر کنم ! امیدوارم زودتر خط های این منطقه دیجیتال بشه تا ما هم راحت
بشیم ! حالا از اینجا می خواستم چند پیغام برای دوستای خوبم بگذارم
: توت فرنگی عزیزم ازت خبر ندارم
کجایی ؟ هنوز مشهدی ؟ خیلی به فکرت هستم اگه تونستی جوابمو بده . هاله جان کاش می آمدی تهران می
دیدیمت ! مامان دانیال شما چطورید ؟
دانیال جان چطوره ؟ راستی کجا می گذاریش می ری سر کار
؟ باران جان من که آدرس
وبلاگتو ندارم اما خیلی خوشحال شدم آمدی اینجا برات دعا می کنم که هر زمان که خدای
مهربان صلاح دانست نی نی نازتو در آغوش
بگیری . شب یلدای همتون
مبارک این اولین شب یلدای کارن ما بود
که همگی خونه پدر جون بودیم و جاتون خالی مامان جون هم سبزی پلو با ماهی درست کرده
بود و کلی هم تخمه و شیرینی خوردیم و البته کارن فقط ما را نگاه می کرد و تا سال
دیگه منتظر می مونه تا بتونه از غذاهای ما آدم بزرگها نوش جان کنه
!
![]()
![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
و گریه می کرد
هیچ وقت اینطور دلم براش کباب نشده بود ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)خیلی دوست داریم . فقط می دونم کار اسباب کشی بسیار پروسه وحشتناک و خسته کننده ای است ! امیدوارم به خوبی بگذره !
راستی شما زن برادر دارید ؟ اگه زن برادرتون بدون اطلاع شما برای مامان و باباتون آش پشت پا بپزه و هیچ شما را در جریان قرار نده و فقط مادر و خواهراش و دوستاشو دعوت کنه بدون اینکه با شما مشگلی داشته باشه چی فکر می کنید ؟ ![]()
![]()
اون وقته كه دلم مي خواد بخورمش ![]()
![]()
![]()
![]()
و نماز و روزه هاتون قبول حق ![]()
یاد گذشته و روزهای دانشگاه می افتم آن زمانها که با طاهره دوست خوبم در کوچه پس کوچه های پاییزی قدم می زدیم و شعر می گفتیم و عشق می کردیم !
پاییز پاییز پاییز ... ![]()
![]()



من و بابایی معمولا می ریم پیتزا در ب در و معمولا پیتزای کاری مرغ می خوریم من عاشق طعم کاری هستم
خلاصه جاتون خیلی خالی بود . اونجا از پیشخدمت خواستیم برامون صندلی کودک بیاورد و کارن فقط چند دقیقه توی اون نشست و بعد بلند شد و رویش ایستاد ![]()
و من مجبور شدم برای جلوگیری از شیطنت ایشون بغلش کنم و فکر کنید کارن تو بغل من و من در حال خوردن کش لقمه !![]()
![]()


و البته یک کم هم به کارن بدهیم اما کارن آقا بستنی مامانی را گرفت و در رفت ![]()
و نشست به خوردن و همه جا را کثیف کردن ! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هر چند اون روز از بس خسته و داغون شدیم که هیچی ازش یادمون نمی آید جز خستگی ! اما برای خودش روزی بود !
من و بابایی بیشتر اولین روز آشناییمون که ۱۹ بهمن ۱۳۷۹ است برایمان مهم و عاشقانه و خاطره انگیز است
به یاد آن روز و دربند و چای و ... ![]()
این اوضاع و احوال تهران کلا برای گشت و گذار حالی باقی نمی گذارد ! اما به هر حال یک شب شام رفتیم بیرون خوب بود و شام خوشمزه ای خوردیم ولی هنگام برگشتن فهمیدیم جند ردیف از پمپ بنزین های رسالت را آتش زدند ! خدا می داند این کارها کار کیست !!! کار این خس و خاشاک که نمی تونه باشه ! شما چی فکر می کنید ؟ 


وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود ! ![]()
آدم باورش نمی شود این فسقلی های نیم وجبی اینقدر خرابکار باشند!
توپ
بنویسم که این کارن ناز ما عاشق توپ و تمام اشیاء مدور جهان است و از نظر او همه دایره ها توپ هستند حتی پیاز و پرتقال و ... و به توپ می گوید اوپ و یه جوری هم دهانش را باد میکند تا مفهوم را کامل برساند
( قربونش برم )هر وقت که در تلویزیون مخصوصا برنامه فوتبال برتر که در دکورشون چند توپ جهل تیکه است جناب توپ را مشاهده می کند با عشق می رود جلو و سعی می کند آن را بگیرد ! برای همین ما کلی توپ در ابعاد و رنگهای مختلف برایش خریدیم ! ![]()
یکسالگی کارن را زدیم که خدا را شکر زیاد اذیت نشد . ![]()
![]()
![]()

جند بار هم ببخشید ببخشید بالا آورد و خیلی اذیت شد نارنین کوچولوم !
دعا کنید این روزها به خوبی بگذره !
۱۹ بهمن ۱۳۸۰ در صبح یک جمعه زمستانی من به اتفاق دوستم برای آشنایی با بابایی آقا کارن که دوست برادر دوستم بود به دربند رفتیم و با همدیگر آشنا شدیم آشنایی که ما را در کنار هم به اینجا رسانده که یک پسر ناز و سالم داریم و به خاطر داشتنش از خدای مهربان سپاسگذاریم ![]()
![]()
! این آقا کارن شیطون ما دوباره سرش را زده به لبه تخت
با تمام تدابیر امنیتی که ما براش در نظر گرفتیم اما دوباره این اتفاق افتاد دیگه می ترسم
حتی برای خوابیدن هم تو تختش تنها بگذارمش !
![]()
![]()
حالا دیگه وارد زمستون شدیم اولین زمستان زندگی آقا کارن ، من که تمام فصلها را دوست دارم و به نظرم زیبا هستند ![]()
![]()
. شالگردن کارن هم
هنوز تمام نشده اما دارم سعی می کنم تا یکی دو روز دیگه تمامش کنم چون دیگه خیلی
نیازه ! امروز هم آقا کارن ما ۸ ماهگیش تموم می شه ! انگار همین دیروز بود که این
پسر ناز را از خدای مهربون به امانت گرفتیم ! چقدر دیر و چقدر زود گذشت ! I LOVE
YOU KAREN SO MUCH
![]()
| Design By : Night Skin |































