تبليغاتX
Lilypie Second Birthday tickers تولد عشق کارن عزیزم KAREN is our love , thanks my GOD and save him
شنبه 30 خرداد1388
این روزها قطعا برای هر ایرانی آزاد اندیش ، روزهای تلخی است ! اگر که این حرفهای من هم باعث کدورت و خشم اون عده ای  که به نام دین بر تخت قدرت تکیه زدند نشود ! کلا زیاد حوصله نوشتن ندارم !

کارن هم خوبه و کلی ماشاالله شیطون تر شده از تخت خواب بالا می ره و خیلی کارهای خطرناک می کنه ! این عشقش به تلفن و کامپیوتر دیگه ما را کلافه کرده حتی نمی گذارد ما با تلفن صحبت کنیم ! خیلی سعی کردم عکس بگذارم اما سرعت اینترنت خیلی پایین آمده و با مشگل روبروست ! اما در اسرع وقت چند تا عکس خوب می گذارم . این شبها که راس ساعت 10 مردم الله اکبر می گویند کارن هم با شنیدن صدای آنها شروع می کنه به آآآ کردن ! خوش به حال این بچه ها که از دنیای بیخود ما آدم بزرگها دورند و همه چیز براشون شاد و زیباست !

نوشته شده در ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط mami |
دوشنبه 25 خرداد1388

یار دبستانی من ، با من و همراه منی     

 چوب الف بر سر ما ،بغض من و آه منی !

حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه

ترکه بی داد و ستم مونده هنوز رو تن ما

من آدم سیاسی نیستم اما این روزها ایران شدیدا سیاسی و امنیتی شده و نگران کننده ! جنگ قدرتها شروع شده و آنهایی که تا دیروز در کنار هم بودند به جان هم افتاده اند و مردم که بازیچه ای بیش نیستند !!! ایرانم دوستت دارم و اینک  می بینم خاری در پایت است بس آزار دهنده ! هر کاری که دوست دارند می کنند و تو باید ساکت باشی . و این انتخابات که بهتر است هیچ درباره اش نگویم که چون روز مشخص است !!!!!!

مثلا یکشنبه  روز مادر بود ! روز مادر چه مفهومی دارد ! در حالی که این مادر هیچ حرمتی ندارد !

 یکشنبه شب ( روز مادر )  وقتی از خانه مامانم برمی گشتیم شاهد صحنه هایی بودیم که باورتان نمی شود ! در میدان مقابل منزلمان عده ای گوشه ای ایستاده و الله اکبر می گفتند  خیلی شلوغ بود . ما وارد پارکینگ شدیم و ماشین را پارک کردیم و رفتیم از بالای ساختمان وضعیت را ببینیم که نزدیک به ۳۰ یا ۴۰ موتور سوار با باتوم به مردم و شعار دهندگان حمله ور شدند ! وضعیت بدی بود و همچنان مردم الله اکبر می گفتند . عده ای هم سر پشت بام بودند و از آنجا شعار میدادند. این موتور سوارها هم تا توانستند مردم را با باتوم زدند و ماشینها را متوقف کردند ! ّهمه می دویدند و گاهی سنگ می انداختند مثل انتفاظه شده بود ! کارن خواب بود نازنینم از وحشت بیدار شد و شروع به گریه کرد و همینطور می لرزید !!! خیلی دلم برایش سوخت عزیزم ! خلاصه ما آمدیم داخل و بعد متوجه شدیم تمام شیشه های در ورودی ساختمان راشکستند و وارد آپارتمان شدند و به سرایدار گفتند کی از پشت بام سنگ می اندازد و بد بخت سرایدار هم که بی خبر بود آنها را برد پشت بام . ما هم از ترس این وضعیت جرات نکردیم بیاییم بیرون  آنها کلی دادو بیداد  کردند و هنگام رفتن در راهروهای آپارتمان گاز اشک آور زدند تا کسی بیرون نیاید ! ( هیچ وقت باورم نمی شد تا نمی دیدم ) در ساختمان مسکونی گاز اشک آور زدند !!! هیچ شیشه ای در طبقه اول ما نگذاشتند . ریموت در پارکینگ را زدند و خرد کردند و آیفون تصویریمون را شکستند ! نزدیک به یک میلیون خسارت !  شب ترسناکی بود فقط خدا می داند . روی پشت بام که بودیم چند تا عکس هم گرفتیم اما تینی پیک فیلتر شده و نمی شه بذارم !!! این هم از روز مادر !

خدایا مفهوم این رفتارها چیست ! من یک شهروند ساده هستم و هیچ اخلالی هم نکردم اما باید با وحشت فرزند یکساله ام را بغل کنم و با ترس بخوابم !!! امروز هم به ۱۱۰ زنگ زدیم و آمدن این وضعیت ساختمان را دیدند و گفتند به خدا ما هیچ کاری نمی توانیم بکنیم این افراد زیر نظر ما نیستند و هیچ معلوم نیست از کجا فرمان می گیرند !!! نمی خواهم اسم  ب س ی ج را بیاورم اما همان ها بودند با کلی ریش و جلیقه جنگی و باتوم !

خدایا امید ما فقط تویی ما بازیچه دست قدرتها شدیم !!!

خیلی متاثر و ناراحتم خیلی !!! قابل وصف نیست !!!

نوشته شده در ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط mami |
چهارشنبه 20 خرداد1388

Image and video hosting by TinyPic

ادب مرد به ز دولت اوست

این روزها ایران عزیزمان شاهد روزهایی پر تب و تابی است ! البته هیچ انتخاباتی این چنین پر طنش نبود ! و فقط خدا می داند چه چیز برای این ملت بهترین است ! چه چیز ما را از سختیها و نامرادیها نجات می دهد فقط خداوند می داند! البته ما انسانها هم با عقل جزئی نگرمان تصمیماتی می گیریم  و امیدواریم بهترین باشد ! ( انشاالله) امیدوارم تصمیمات ما برای این کوچولوهای نازمون آینده ای بهتر بسازد !

در تهران که همه جا پر شده از موج سبز ! البته طرف مقابل هم هوادارانی دارد اما بیشتر اطرافیان من و دوستان و آشنایانم همراه موج سبز شده اند و امیدوارند تا کشور عزیزمان از این همه دروغ و ریا و انکار و حماقت نجات پیدا کند ( انشاالله ) همه با هم در  ۲۲ خرداد !

قصد نداشتم در مورد انتخابات چیزی بنویسم اما خواستم در خاطره تاریخی کارن عزیزم بماند و امیدوارم آینده ای بهتر و زیبا تر و شادتر و موفق تر در انتظار این فرزندان ایران عزیز باشد .

نوشته شده در ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط mami |
یکشنبه 17 خرداد1388

Image and video hosting by TinyPic 

 بچه ها هر روز که می گذره بزرگتر می شند و ما که در کنارشون هستیم این موضوع را از یاد می بریم که دارند دیگه برای خودشون شخصیتی می شند ! کارن نازم که حالا دیگه رئیس کشور ۳ نفره ماست مثل همه بچه ها ! خیلی چیزها یاد گرفته مثلا صحبت کردن با تلفن هر وقت که می رود سراغ آن شروع به صحبت البته به زبان خودش می کند و کاملا هم این موضوع برایش جدیست  این نمونه ای از مکالمه آقا کارن : ای ای ای اوا مه مه هه آآآ مه مه ماما آ و ...

Image and video hosting by TinyPic

و هر وقت هم نگاهش می کنم از خدا به خاطر داشتنش سپاسگذارم .  همین دیروز بود که این وروجک که خیلی هم به دنپایی های من علاقه مند است وقتی غفلت من را دید آرام آرام به سمت آنها رفت و در یک لحظه که نگاهم بهش افتاد شیطنت عجیبی را در چشمانش دیدم که برق می زد مثل اینکه یک فاتح است و به من می گوید دارم برشون می دارما ! و از این لحظه آنچنان خنده ام گرفته بود که بغلش کردم و کلی چلوندمش !

Image and video hosting by TinyPic

چند روز پیش هنگام حمام رفتن مدتها با نافش بازی می کرد و انگار کشف جدیدی کرده و برایش خیلی عجیب بود ! حتما می گفت این دیگه چیه !؟

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط mami |
چهارشنبه 13 خرداد1388

Image and video hosting by TinyPic

در این مدت که غیبت داشتیم اصلا نشد تا از خیلی چیزها که مربوط به کارن می شود چیزی بنویسم مثلا از کتابهایی که بابایی مهربون از نمایشگاه کتاب  برایش خریدّه است  . یکی از آرزوهای بزرگ من در مورد کارن این است که با کتاب انس بگیرد و کتابخوان شود. اینم عکس کتابهای کارن :
 
 Image and video hosting by TinyPic
این نقاشی هم از نقاش کوچولوی ما کارن است :
 

Image and video hosting by TinyPic

این متن زیبا را با اجازه مامان کوچولو مامان بهار نازم از وبلاگشون بر داشتم چون بسیار زیبا و پر مفهوم است :
 
اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم،

به جاي آنكه انگشت اشاره ام را به سمت او بگيرم،

در كنارش انگشت هايم را در رنگ فرو مي بردم،

و نقاشي مي كردم،

اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم،

به جاي غلط گيري به فكر ايجاد ارتباط بيشتر مي بودم،

بيشتر از آنكه به ساعتم نگاه كنم به او نگاه مي كردم،

سعي مي كردم درباره اش كمتر بدانم ، اما بيشتر به او توجه كنم.

به جاي اصول راه رفتن ،

اصول پرواز كردن و دويدن را با او تمرين مي كردم.

از جدي بازي كردن دست بر مي داشتم،

و بازي را جدي مي گرفتم.

در مزارع بيشتري مي دويدم،

و به ستارگان بيشتري خيره مي شدم.

بيشتر در آغوشش مي گرفتم،

و كمتر او را به زور مي كشيدم.

كمتر سخت مي گرفتم،

و بيشتر تاييدش مي كردم.

اول احترام به خود را در او مي ساختم،

و بعد خانه و كاشانه اش را،

و بيشتر از آنچه كه عشق به قدرت را يادش بدهم،

قدرت عشق ورزيدن را يادش مي دادم.

 دایان لومان - ترجمه : پروین قایمی

نوشته شده در ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط mami |
یکشنبه 10 خرداد1388

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic 

بعد از مدتها دوری از این فضای مجازی که دلبسته اون شده بودیم  بالاخره کامپیوتر جدید یاری کرد تا بیاییم و با دوستامون دوباره ارتباط داشته باشیم ! به قول معروف از دل برود هر آنکه از وبلاگ برفت ! ما هم بر گشتیم تا از دلهای مهربونتون نریم ! وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود !

از کارن بگم که خیلی ماشاالله شیطون و بلا شده و شیطنت را به همراه شیرین کاریهاش تحویل ما می ده ! چند روز پیش هم زدند و تلفن ما را خراب کردند و بابایی مجبور شد یکی دیگه بخرد ! آدم باورش نمی شود این فسقلی های نیم وجبی اینقدر خرابکار باشند!

توی این پست فقط می خواهم عکس بگذارم  تا  جبران گذشته را بکنم و دلم خنک شود !

Image and video hosting by TinyPic

کارن عاشق به هم ریختن جانماز من است !

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

این عکس ها مربوط به سفر مشهداند.

Image and video hosting by TinyPic

آقا کارن فوتبالیست می شود !

Image and video hosting by TinyPic 

کارن به شیوه تگزاس !

Image and video hosting by TinyPic

آقا کارن از حمام آمده اند .

Image and video hosting by TinyPic

کارن در راه دزفول - عید ۱۳۸۸

Image and video hosting by TinyPic

کارن در فکر ! و به آینده ای زیبا و پر از عشق می نگرد ( کاملا فلسفی )

نوشته شده در ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط mami |