تولد عشق کارن عزیزم
تو زیباترین و باشکوهترین معنای عشقی ، خداوندا ! نگهدارش باش !
از همه دوستای مهربونم که تولد کارن رو تبریک گفتند ممنون . دوستتون دارم . ممنون از مامان دانیال و امیر علی عزیز ، آرزو مامان آرش عزیز ، روشنک مهربون ، شیما عزیزم ، مامان آرین مهربون واقعا ببخشید نیومدم تو صفحه تون ! راستش مشگل نت بود که بعضی صفحه ها باز نمی شد !!!
دوستتون دارم
دوشنبه به مناسبت تولد آقا کارن ناز جشن کوچیکی گرفتیم تا از خدای مهربون به خاطر این وجود نازنین تشکر کنیم
این هفته تولد بارون بود چون تولد آرون پسر عمو سعید هم بود که یکساله شده . خدا حفظش کنه
سال نو مبارک
سلام و عیدتون مبارک .
سال خوب و شادی براتون آرزو می کنم .
کارن در جاده چالوس به سمت کلار آباد
این تعطیلات به غیر از سرمای زیادش اما خوب بود ما هم سری به جنوب زدیم و هم شمال و برای اولین بار همگی در ویلای جدید در کلار آباد جمع شدیم . کارن هم چون در تمام عمر کوچولوش دائم در آپارتمان زندگی کرده و خانه دوبلکس ندیده ! هی از پله هاش بالا می رفت و هی پایین می اومد و می گفت من ندیده بودم خونه دو تا طبقه داشته باشه !
جالب اینه که تا به حال نشده بود برم شمال و دائم تو پاساژها در حال خرید باشم !!! انگار رفته بودم دبی یا کیش ! از بس سرد بود که بهتر بود کمتر لب آب بریم غیر از دو بار دیگه لب دریا نرفتیم و فقط از این پاساژ به اون پاساژ !!! از مستر پیچ گرفته تا لایکو و تعطیلات و ایران کتان و ... خلاصه خودمونو خفه کردیم !!!
عید اولی بود که مروارید همسر برادرم علی در کنارمون بود و خیلی خوب بود . امیدوارم همیشه عاشقانه و شاد و تندرست در کنار هم زندگی کنند .
وقتی جنوب بودیم کارن رو بردیم نمایشگاه هوایی دزفول که خیلی براش جالب بود . پشت یه تیر بار هم نشست .
آقا کارن تو سن بسیار ویژه ای قرار داره ! هم قلدر شده وهم یه سری کلمات ... از کارتونایی مثل گارفیلد و ... یاد گرفته مثل دیبانه (دیوانه) ! امق (احمق )! بیشور ( بیشعور ) !!! خوب چه کنیم با این وروجک ! سعی می کنم که بهش یاد بدم گفتن این حرفا بده و جالب اینه که کاملا می دونه بده اما یه حس شیطنت بار باعث می شه بازم به گفتن این حرفا ادامه بده ! چون می دونه این کلمات ،کلمات ممنوعه هستند !
چند ساعت پیش آمده پیشم و می گه مامان می آی سوار سفینم بشی و با هم بریم تو فضا یه دوری بزنیم و بعد یواشکی بریم مریخ ! چیزهایی که از برنامه های تلویزیونی و نشنال جیوگرافی یاد گرفته ! اما نمی دونم اون یواشکی رفتن تو مریخ دیگه چیه !!!
دیشب بابایی براش دو تکه آناناس گذاشته تو ظرف با یه چنگال تا آقا میل کنند . اما بابایی یادش رفته بود تکه هاشو کوچیک کنه برای همین آمده پیش من و می گه : مامانی ، بابایی مخش کار نمی کنه چرا اینا رو تیکه نکرده !!!
با تمام وجودم امیدوارم این دو هفته زود بگذره و عید و تعطیلات از راه برسند و کلی هم خوش بگذره .انشالله . خیلی نیاز به تعطیلات دارم .
مدتیه کارن ماشالله شیطون بلا تر شده ! واقعا ما در مقابلش کم می آریم ! البته فکر می کنم که از تنهایی و زندگی در آپارتمان باشه ! دیگه دارم دنبال مهد براش می گردم ! واقعا تقصیر اون نیست من و بابا که همیشه نمی تونیم همبازیش باشیم ! دو ماه دیگه ۴ سالش می شه و نیاز به همسن و سالای خودشو داره .
وروجک تازه از خواب بیدار شده بود و اومده به من می گه : مامان داشتم کابود می دیدم ! گفتم چی ؟ کابود ؟ بعد فهمیدم می گه کابوس ! ای خدا اینا رو دیگه از کی یاد گرفته !
کارن در تلفظ حروفی مثل : خ ز س ، مشگل داره هر وقت که می خوام باهاش تلفظ این حروف رو تمرین کنم به من می گه نه تو غلط می گی من درست می گم !![]()
قربون این همه اعتماد به نفس برم !
البته می دونم که رفته رفته یاد می گیره اما بعضی از آدم های ابله در برخورد باهاش می گن : ای هنوز یاد نگرفته درست صحبت کنه !!! واقعا در چنین مواقعی که دلم می خواد بگیرم و یه حال اساسی بهشون بدم ! چون خیلی از این افراد بلبل زبان سر سوزنی از هوش و استعداد کارن رو هم ندارند ! بیچاره ها ! اما خیلی جلوی خودمو می گیرم که چیزی بهشون نگم !
وقتی کارن رو دعوا می کنم می گه چرا با من نامهربونی می کنی ! الان دلم می شکنه و استخونامم می شکنه ! (فقط دلم می خواد گازش بگیرم ) هزارتا بوس برای تو شیرین زبونم ![]()
![]()
بابایی دو سه روزی رفته مسافرت و فندق کوچولوم دلتنگشه ! دیشب که بابایی رفته بود مثل مرغ پر کنده بود ! تا تلویزیون رو خاموش می کردم می زد زیر گریه که بشین تلویزیون ببین نخواب الان بابایی می آد خلاصه تا ساعت ۳ بامداد نگذاشت من بخوابم ! خیلی هم نازک نارنجی شده ! وای از این دلبستگی و وابستگی ! خدایا حافظ و نگهدار بابایی عزیز باش ![]()
» تولد چهار سالگی
»
»
» تو غلط می گی ، من درست می گم !
»
» ناقلا
» زبون دراز ناقلا
» هنرمند کوچک
» سفر شمال
| Design By : Pichak |










